تبليغاتX
ایران هک
www.250.ir
شادی را در پیروزی بجویید نه درصلح
 خدا هست ، خدا هست
ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ?چرا !؟!

|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/06/01  |
 جبران خلیل جبران
شادمانی اسطوره ایست که در جستجویش هستیم
|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/11  |
 اُرد بزرگ
راهی جز نرمش و بازی با هستی نیست
|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/11  |
 جبران خلیل جبران
شما دل به یار خود بسپارید ، ولی نه برای نگهداری آن ، زیرا فقط گرمی زندگی است که می تواند دلها را حفظ کند .
|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/11  |
 اُرد بزرگ
جفتت اگر پرید برای پریدن عجله نکن
|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/11  |
 مناجات 10

 خدایا! عقیده‌ام را با عقده‌ام یکی مساز

|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/08  |
 دست نوشته های قبلی
چند وقت پیش با یکی از دوستام تو یکی از پارک های کریم خان در حال تفکر ! بودیم.

پسر بچه ای ۵-۴ ساله توجهم رو به خودش جلب کرد.

پسرک با صدای خسته و لرزانش افراد داخل پارک رو به خرید آدامس تشویق میکرد.

ناراحت از اینکه پسرک با وجود سن و سال ناچیزش

مجبور به انجام این چنین کار طاقت فرسایی بود ، به فکر فرو رفتم.

با صدای لرزان پسرک به خودم آمدم :

" آقا ، آقا "

- بله عزیزم

پسرک با صدای لرزان و اشاره دستهای کثیفش به محتویات داخل جعبه اش ، گفت :

" آدامس ، فال حافظ "

-عزیزم با اون دستهای کوچولو و قلب پاک و مصومت یه فال برام می گیری ؟

" بله آقا "

با فرستادن صلوات و فاتحه ، نیت کردم

پسرک با صدای خسته اش گفت :

" بفرمایید آقا "

- مرسی عزیزم

 

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سر بسته چه دانی خموش

 

|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/08  |
 
زندگی، روسپی زیبایی است. هر كه فاحشه گری اش بدید از زیبایی اش چشم فرو بست
|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/07  |
 عشق

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است.

پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.

و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي،

بهتر است بالاتر را نگاه نکني.

زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد

و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي،

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح،

خدا چندان کاري به کارت ندارد.

اجازه مي دهد که عاشقي کني،

تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي،

خدا با تو سختگيرتر مي شود.

هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي

و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر،

بيشتر بايد از خدا بترسي.

زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد،

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است

و هر گامي که تو در عشق برمي داري،

خدا هم گامي در غيرت برمي دارد.

تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.

و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود

 و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛

معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.

معشوقت مي شکند

و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است.

نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.

تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست.

و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني

که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.

اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت،

حتي قطره اي هم هدر نرفته است.

خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو مي گويد:

مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟

تو براي من بود که اين همه راه آمده اي

و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي.

پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم

و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم.

و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.

فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر.

تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر

|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/04  |
 دکتر علی شریعتی (2)

من رقص دختران هندي را  بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.

چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند

ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند

|+| نوشته شده توسط × سینا × در 88/05/04  |